تبليغاتX
قاصدک و باران

قاصدک و باران

ای بابا چه روزگاری!

همه فصلا شده پاییز

همه ی دلا شکسته

همه جا هوا غم انگیز..............

سلام به همه ی دوستای عزیزم

خوبین؟خوبم

نبودم.بودین؟

از همه ی دوستانی که سراغ گرفتن ممنون

از همه دوستانی هم که سراغ نگرفتن بازم ممنون

بعد از مدتها اومدم یه سری بزنم.معلوم نیست دوباره کی بیام ولی کامنتا رو میخونم

یه خط خطی کوچولو بنویسم و رفع زحمت کنم دیگه



یه رد پا.یه ساحل

یه موج بی تلاطم

یه قایق شکسته

ک میشه توو چشات گم

یه عابر پیاده

توو نم نمای بارون

یه جفت چشم خسته

یه چتر خیسو داغون.....

راستی از همه مهمتر 27 مهر تولد قاصدک عزیزم بود

با اینکه دیر شده از همینجا بهش تبریک میگم


فصل پاییز یه شبش هست که هوا بهاری میشه

اون شبی که صبح فرداش روز میلاد گل اقاقی میشه...

تولد مبارک دوست خوبم.امیدوارم همیشه سلامت و خوشبخت باشی


خب دیگه میدونم گنگ و ناتمام موند شرمنده.التماس دعا

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط باران  | 

داستانهای همسفر از یه سفر .قسمت اول

دوستای گلم سلام

خوبین؟خوشین؟ منم خوبم خدا رو شکر

من امسال بعد از مدتها رفتم یوش ...شهر و دیار نیمایوشیج.

جاتون خالی خیلی خوش گذشت .

هوا سرد و برفی بود منم که عشق برف ... یعنی برف ندیده .اونم چه برف ندیده ایها .

حالا اینا رو ولش کنیم بریم سر اصل مطلب یعنی داستان منو آقا تقی

ساعت ۵ صبح روز ۷ فروردین ما عازم سفر شدیم رفتیم گاراژ آقا تقی (روستای یوش به

دلیل  اینکه مردمش همه محلیان و اصالتن برای همون جا هستن خیلی کم مسافر

دارن برای همین ترمینال اتوبوسی برای اون روستا به طور مستقل نداره) ولی آقا

تقی هر روز به این روستا و روستا های اطراف میره یعنی از پل زنگوله میره به

 پیل و یوش و بلده و .....

به به رسیدم به اتفاق اول :

ما که وارد شدیم بنده خدا اهالی روستا دیدن ۷ تا دختر با یه بچه با قیافه های

 اجق وجقی  وارد شدن

نمیدونم ما چی فکر کرده بودیم آخه آدم میره روستا با تیپ خفن

من که از نگاه مردم لال شده بودم  

انگار سینما ۲۰۱۱ بودیم

نفس هم نمیتونستم بکشم

همه ی نگاه ها به ما بود جالب اینه که مثل بار کشها ساک به دوش و چمدون به

دست بودیم آخی بمیرم واسه نگاه های مات ومبهوتشون

بالاخره بعد کلی دید زدن و ما رو خیس عرق کردن یکی از بچه های روستا گفت

سلام خانم بیام کمک : منو میگید از خدا خواسته گفتم بله

یهو دیدم یا علی ... مادر جان یه الاغ آورد ساک های ما رو بار زد

آخ جون آخ جون راحت شدیم .الاغ خوب و مهربون جلو جلو میرفت ما هم سرخوش

و بی اعتنا عقبش راه افتادیم

آی حال میداد .آی کیف کردیم

بسته نخندید دیگه ...... ادامه میره ۱ هفته دیگه

د ها مگه نمیگم نخند

اصرارم نکن ۱ هفته منتظر باش

دوباره میگم من همسفرم شناسه کاربری من مشکل پیدا کرده

با اجازه بارون من دارم می آپم.تو رو خدا نگید بارون چرا آپ کردی خبر ندادی. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط باران  | 

داستانهای همسفر از یه سفر

دوستای گلم سلام سال نو همتون مبارک

    

امیدوارم که امسال یه سال پر از موفقیت رو پیش رو داشته باشید .

آخ جون بالاخره من یعنی همسفر رفتم سفر .

جای همتون خالی ...

اینقدر خوش گذشت ...

به زودی من با داستانهای همسفر و آقا تقی بر میگردم پیشتون  

فکر کنم همتون به وجد بیاین

بر میگردم منتظرم باشین.

در ضمن من همسفر ها .

نام کاربری من مشکل پیدا کرده با اجازه بارون جونم اومدم اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط باران  | 

بازم تولد

سلام سلام

تولد تولد تولدت مبارک

تعجب نکنیدبازم تولده

بهمن ماه چقدر تولد زیاده ها

کلی گشتم تا یه دسته گل خوشکل واست بچینم

                                               

سارا جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط قاصدک 

تولد باران

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

                                          

شاید باید بگم تولدت مبارک

اما امروز اومدم تولدتو به دنیا تبریک

 

 

تیکه تیکه

آروم آروم

چیکه چیکه

مثل بارون

 

بگو هستی!

تا نمیرم

مثل ماهی

توی دریا

          جون بگیرم

...........................................................

اینجوری نگام نکنید

میدونم دیره و یه روز گذشته

اینترنتم خراب بود همش دعا میکردم درست شه

جاتون خالی با برو بچ جشن گرفتیم

آخر شب نا نداشتیم بریم خونه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط قاصدک  | 

بغض

 

ساعت از بغض گذشت

باز هم عقربه ها درگیرند

روی تقویمِ سکوت،هیچ کس منتظر فردا نیست

آسمان ابری نیست

چشمها منتظرِ دستِ نوازشگرِ باد

دستِ احساس شکست

کمرِ سبزِ اقاقی خم شد

باز هم پلکِ زمین میلرزد. . .

 

خواب یک لحظه پرید

به زمین خورد قلم

و صدای نفسِ صبح هنوز

از لبِ خشکِ زمان می آید . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط باران  | 

سلام

میگن خاک سرده

راست میگن.

از همه ی دوستانی که صمیمانه در کنارم بودن ممنون

نظرا رو تایید نکردم

حس خوندن نداشتم

زود بر میگردم شاید چند روز دیگه

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط باران  | 

عید قربان

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط باران 

تقدیم به عاشقای بی عرضه:D

 

بازم سلام

ظاهرا همه نفرین کردن رو دوس دارن

خب تو فکرم که چی بگم

فقط یه چی تو ذهنمه

من شدیدا متنفرم از آدمایی که دچار یه عشق یه طرفه هستن و طرف مقابلشون واسه خودش راحت زندگی میکنه بدون اینکه اصلا پشت سرشو نگا کنه

خب آخه بابا جون یا همه ی تلاشتو کن عشقتو محکم نگه دار که از دستت نره(که اگه با دیدن همه ی تلاشت رفت بدون لیاقت نداره)

یا بذار بره

در ضمن

به جای غصه خوردن و گریه کردن اونم برای کسی که تره هم واست خورد نمیکنه باید. . .

باید چی؟

خب چرا یه نگا به ادامه مطلب نمیندازی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط باران  | 

یادت میاد؟

 

سلام

من کسایی رو که دوست دارم به گل تشبیه میکنم

ولی نمیدونم چرا گلا کم میان؟!

خط خطی امروز هم دوست دارم تقدیم کنم به دوست عزیزم قاصدک

راستی اسم این خط خطی هم خودش انتخاب کرده

ادامه مطلب هم یه گل نرگس قشنگ گذاشتم

میدونم گل نرگس دوس داره

و در آخر اینکه

هرگونه کپی برداری از این خط خطی فقط به یک شرط مجاز است:

به کسی تقدیم کنین که واقعا دوستش دارین

پدر

مادر

دوست

معلم

یا. . .

هر کسی که همقدم خوبیه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط باران  |